الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

7

الغدير ( فارسى )

نويسندهء صاحب‌قلم . - مردانى در اين راه با من همگام شدند كه بخشش و نوال من آنها را فروگرفت و اين در اثر جود و سلامت طبع من بود . - اما روزگار درصدد مكر و نيرنگ شد و دامها بر سر را هم چيد ؛ آرى ، روزگار هميشه چنين است . - در هرحال ، من كنج قناعت گزيدم و به هيچ‌كس روى نياوردم . البته ، آزادمرد بار دگران را بر دوش مىبرد . همچنين موقعى كه كشاجم در اثر تحوّلات زندگى از دوستان خود دور مىماند ، اين دورى بر او گران مىآيد و بار فراق بر دوشش سنگينى مىكند ؛ در نتيجه ، زبان به شكايت مىگشايد و ناله و زارى سر مىدهد و در شعر خود ، آتش عشق ، سوز درون ، درد فراق و اشك‌ريزان خود را چنين شرح مىدهد : - كيست كه بر چشم اشكبارم بنگرد و بر روان خسته‌ام رحمت آرد ؟ - اشكم چون جوى روان است ، گويا خارى در چشم خليده . - اگر از ديدهء نامحرم مستور بماند ، سيل اشك به پهناى سينه‌ام بريزد و اگر از فتنهء رقيب هراسد ، چون چشمهء آب بخشكد . - اين گريه جز به حسرت روزگار گذشته نيست . در همين راستاست ابيات زير : - اى كه از من بريدى و به سويم نمىنگرى ، خدا كند شبى را مثل من به سر نياورى . - درد فراقت چنان مرا دردمند ساخته كه دشمن به حالم گريست . - دل آشفته‌ام را به آرزوى تو بسته‌ام : زنده‌اش كن يا هلاك ساز . كشاجم از قلبى پاك و مهربان ، روحى خاضع و فروتن و اخلاقى نرم و لطيف برخوردار بود و عواطف انسانى سرشارى داشت . نه هيچگاه گرد شرارت و بدذاتى و زخم‌زبان گشت و نه هرگز به هجو و بدگويى كسى پرداخت . او شعر را از مفاخر و فضايل خود مىشمرد و آن را وسيله‌اى براى مديحه‌سرايى بزرگان و يا سپرى در مورد هجو دشمنان قرار نداد . اصولا به سوى مدح و يا هجا گرايشى نداشت و براى اين دو ارزشى